Saturday، November 28، 2009

شب



شبو خوب مي شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز مي شينيم حرف مي زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر مي خونيم
با هم آروم مي گيريم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنواي بي کسه
که به اندازه ي زندگي به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراري ان
من که ديوونه ي واژه بافي ام
واسه ي شب کافي ام!
وقتي آفتاب مي زنه
من کمم !
واسه روز
من هميشه کم بودم!
من و روز
همو هيچ دوست نداريم!
من و روز منتظر يه فرصتيم سر به سر هم بذاريم!
تا که اين خورشيد تکراري ي لعنتي بره
من و شب خوب مي دونيم
ما رو هيچکس نمي خواد!
وقتي خورشيد سره
هر کي با روز بده
مايه ي دردسره !

شعری از محمد صالح علا

5 نظرات:

ناشناس گفت...

een sher maale saleh ala neest az kaaraaye Kambiz Mirzaei hast esme negaaranda ro eslaah befarmaayeed

شهلا7 گفت...

ohooom....

... گفت...

شدیدا دوسش دارم

... گفت...

منم عاشق شبم

ناشناس گفت...

http://daryaadel.persianblog.ir/1385/7/

een az kaaraaye Kambiz Mirzaei hast ke dar Canada zendegee meekone. esme shaaer ro dorost kon lotfan