Wednesday، December 05، 2007

ايرونى

مى گن يه روز جبرئيل مى ره پيش خدا گلايه مى كنه كه: آخه خدا؟ اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايرونى داريم توى بهشت كه فكر مى كنن اومدن خونه باباشون! بجاى لباس و رداى سفيد، همشون لباسهاى مارك دار و آنچنانى مى پوشن! هيچكدومشون از بالهاشون استفاده نمى كنن، مى گن بدون بنز و بى ام و جايى نمى رن! اون بوق و كرناى من هم گم شده، يكى از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبرى نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوى دروازه بهشت رو جارو كردم. امروز تميز مى كنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتى ديدم بعضى هاشون كاسبى مى كنن و هاله هاى بالاسرشون رو به بقيه مى فروشن!
خدا ميگه: اى جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اين ها هم كه گفتى خيلى بد نيست! برو يه زنگى به شيطان بزن تا بفهمى مشكل واقعى يعنى چى!
جبرييل زنگ ميزنه به جناب شيطان. دو سه بار مى ره روى پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مى ده: جهنم. بفرماييد؟
جبرييل ميگه: آقا خيلى سرت شلوغه انگار!
شيطان آهى مى كشه ميگه: نگو كه دلم خونه. اين ايرانى ها اشك منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو مى كنم اينطرف، يه آتيشى دارن اون طرف به پا مى كنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر روز چهارشنبه سورى بود و آتيش بازى! ... حالا هم كه... . اى داد!!! آقا نكن! جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مى كنن كه جاش كولر گازى نصب كنن
!!!

0 نظرات: